X
تبلیغات
تحلیل های ذهن من


خیانت ...


ببین ...اگر تو یه فیلمی می بینی ، کسی به کس دیگه ای خیانت می کنه ، الکی نشین واسه خودت همذات پنداری نکن...آخه همیشه اون آدم شبیه تو نیست که اون یکی هم بخواد شبیه آدم جلوی تو باشه....اگرم  خیلی به هم ریختی ، بگرد ببین ، شاید دوست داشته باشی خیانت کنی ، رابرت حانسون می گه ، خیلی ها دوست دارن این کار را بکنن ، از نگاه غریزی باحاله ! 

اما تو همون لحظه ببین چرا اینقدر خوشت اومده که دوست داری خیانت کنی ، چرا؟  چه احساسی اون آدم بهت می ده ، زندگیش کن ، داستان بنویس باهاش ، یا حتی باهاش تخیل کن ، اما به زنت یا به مردت نگیا ! ;)  

اما اگه اینطوری هم نشد ، اون موقع از یه رفتهء راه یه کمک بگیر....گاهی مسدود کردن کانال های انرژی تو بعضی از قسمتهای زندگی ، ما رو ترغیب به خیانت می کنه...

مثلا مرده می خواد بره با دوستاش فوتبال ( زندگی کردن جوونیش ) زنش هی غر می زنه...اینجاست که مرده به جای زندگی کردن خاطراتی که با دوستای مردش میشه داشت ، میره سراغ خاطرات انفرادیش وهمش هم تقصیر خانمست ;)...

شوخی کردم :) هیچی تقصیر کسی نیست :)

+ نوشته شده در یکشنبه 1393/01/31ساعت 20:4 توسط شاهین سلیمانی |

در ایمیلی از جناب " تورج رضا بنی صدر" مترجم نامی آثار روانشناسی تحلیلی پرسیدم که آیا نوجوان ابدی مطلقا قطب منفی دارد ؟...چرا که در جلسهء رونمایی کتاب نوجوان ابدی ، انتشارات لیوسا ، از صحبت های ایشان دچار سوء برداشت شدم که نوجوان ابدی یکسره دارای خصوصیات منفی است .
جوابی که ایشان به من دادند ، آنقدر جامع جالب وآموزنده بود ، که حیفم آمد با دوستانم به اشتراک نگذارم ، امیدوارم ایشان هم رضایت داشته باشند . طبیعتا بخشهایی از نامه به خاطر خصوصی بودن منتشر نشده است .
کاش روزی تمامی اساتید این حوزه ، این چنین مبسوط و کامل سوال را جواب گویند و اگر نمی دانند ، بتوانند بگویند : نمی دانم ...
با سپاس از دکتر علیرضا شیری عزیز که اولا این کتاب را از آلمان واسه ما شاگردان زحمت کشیدن آوردن و بعد از آن زحمت رونمایی کتاب کشیدند البته در کنار دوستان عزیز انتشارات لیوسا . 

متن جوابیه ایشان : 
در این رابطه میتوان به کهن الگوی سنکس اشاره کرد ، که درواقع معاض یا قطب متضاد کهن الگوی نوجوانی ابدی است . سنکس نام دیگر رب النوع کرونوس یا ساترن است . سنکس پیرمردی است که میداند ، ولی پیردانا یا پیرخردمند ، ویا فرزانه نیست. بنابراین ترجمه آن به پیر خردمند ، اشتباه است و سبب سوء برداشت میشود. برای دانستن بیشتر درباره این کهن الگو و نقش مثبت و منفی آن میتوانید به واژه نامه ابتدای کتاب ( نوجوانی ابدی ) ، صفحه 21زیر عنوان سنکس رجوع کنید.
ادغام و یکپارچه شدن این دو کهن الگوی متضاد در ضمیرآگاه است که زمینه ساز احیا و نوزایی در انسان میشود و او را از موهبت هردوی آن ها  برخوردار میکند.از یکسو پیرسالخورده ی درون ما را ازخطر تحجر و رکود نجات میدهد ، و از دیگرسو ما را از ابتلا به عوارض تباه کننده جنبه ی منفی نوجوانی ابدی مصون نگه میدارد .
نوجوانی ابدی یکسره منفی و مخرب نیست (این کهن الگو نیز مانند هر کهن الگویی هر دوجنبه مثبت و منفی را درخود نهفته دارد، البته حقیقت اینست که هیچ کهن الگویی مثبت یا منفی نیست ، این شیوه ی برخورد ماست که آن را مثبت یا منفی میکند) بلکه به سبب اجتناب از خطرات نهفته در آن ، روی این نکات تاکید بشتر شده است. این راهم باید در نظر گرفت که دریک کتاب نمی توان همه چیز را به طور مبسوط تشریح کرد. ولی در مورد جنبه های مثبت آن کافیست نگاهی به پیشگفتار خانم فن فرانتس ، صفحات26الی28همین کتاب بیندازید؛گرچه در سراسر کتاب اشارات بسیار در این زمینه آمده است.
نکته دیگری که باید در اینجا متذکر شوم این است که کودک الهی تنها یک جنبه از کهن الگوی نوجوانی ابدی است ، ونمی توان آن را کلا با نوجوانی ابدی یکی دانست .
نکته دیگر اینکه بین کودک الهی و کودک درون تفاوت فاحش وجود دارد ، وبین کودک درون و کودک نیز به همچنین . 
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/01/31ساعت 1:18 توسط شاهین سلیمانی |



گاهی سه روز بودن یک پدر ، به بیست سال تحمل می ارزد ...
یک پدر می تواند پسر را مرد کند ...می تواند به او : " چگونه باید با یک زن باشم " را بیاموزد ...
بودن یک مرد ، یک نفر که یک پسر بتواند از او مرد بودن را بیاموزد ، گاهی به یک رویا می ماند .
+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/01/27ساعت 18:33 توسط شاهین سلیمانی |

در اکثر کشورهای توسعه یافته ، سوال پرسیدن از کار فرد، مجرد یا متاهل بودنش ، مقدار حقوق و از آن بدتر دادن نظر شخصی دربارهء شغل اون آدم بی شعوری و بی تمدنی است  ! 

در کشور ما ، همین رفتار بی شعورانه را ، با شعوران انجام می دهند !  

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/01/25ساعت 15:34 توسط شاهین سلیمانی |

اتاقی  کوچک ، با ابعاد سه در چهار ، هیچ پنجره ای رو به بیرون ندارد . کف اتاق را تلی از خاکستر پوشانده ، طوریکه اگر کسی روی آن راه برود ، تا مچ پا در آن فرو خواهد رفت . اتاق با سوختن خورده چوبهایی در شومینه سنگی ، خیلی کم نور روشن شده . روبروی آتش مردی حدودا چهل ساله نشسته . قیافه ای مغولی دارد ، چهره اش شبیه به بومیان قطب است و لباسش از الیاف طبیعی است ، نازک و پشمی . پشت یک میز دایره ای کوچک دو نفره ، خیلی آرام نشسته ، به صندلی تکیه نزده و وزن بدنش را روی دستهایش روی میز انداخته . لیوانی چوبی روی میز است . کف هر دو دست را به لیوان حلقه کرده و به آتش زل زده . با نوشیدنی گرم درون لیوان لبی تر می کند . آتش آرام آرام رو به خاموش شدن می رود که ناگهان چیزی از دودکش به درون شومینه می افتد . فضای اتاق خاکستر آلود می شود . لحظاتی بعد... خاکسترها به زمین می نشینند . اتاق تاریک شده و صدای سرفهء یک نفر شنیده می شود .

اتاق باز آرام آرام روشن می شود . مردی که پشت میز نشسته بود بدون توجه به مرد افتاده در شومینه مشغول روشن کردن دوبارهء آتش ، با جابجا کردن خاکسترهاست .

مرد ، جوانی است حدودا  سی ساله ، با کراواتی به گردن . گرهء کراواتش را سفت می کند و همزمان مکرر سرفه می کند .

مرد فرو افتاده – [ بلند سرفه می کند ] هه....دارم خفه می شم ! ... 

 مرد بومی–  نفس بکش...  

 مرد فروافتاده -  نمیشه....  

مرد فرو افتاده که از سرفه وسخت نفس کشیدن ، صورتش کبود شده ، به سختی نفسی می کشد و رنگ صورت و ریتم تنفسش به شکل عادی باز می گردد .

مرد بومی– اولش بدنت پسش می زنه ، اما وقتی اراده به تنفس کنی ، ریه هات بهش عادت می کنن .

مرد فرو افتاده نگاهی به اتاق می اندازد .

مرد فرو افتاده – تو کی هستی ؟

مرد بومی مقداری خاکستر را از زمین مشت می کند ، به سمت مرد جوان (فرو افتاده ) می برد . جوان  ناخودآگاه دستش را باز می کند . مرد بومی ، مقداری از آن را درون دست جوان می ریزد .

مرد جوان خیلی عصبی خاکسترها  را از دستش می تکاند ، به زمین می ریزد و به این رفتار او معترض می شود .

مرد فروافتاده – چیکار می کنی؟ ...

مرد بومی – خاکستر به راحتی تو پستی بلندیهای پوست جاشو پیدا می کنه  ، هر چقدرم که دستات را بتکونی ، باز یه چیزی از خودش باقی می ذاره .

مرد بومی پشت میز می رود و همان جای قبلی ، روی صندلی می نشیند ، لیوان را که چای داخلش است به طرف دهانش می برد .

مرد بومی– [ رو به جوان ] بشین . 

مرد فرو افتاده صندلی را که پشت میز ، روبروی مرد بومی است ، به طرف خودش می کشد و روی آن می نشیند .

مرد بومی-  بدبخت ترین آدمی که تا حالا دیدی کی بوده ؟

مرد فروافتاده - خودم .... [ لیوانی که جلویش قرار دارد را از روی میز بر می دارد و می نوشد ]

 - دیشب دختری که دوستش داشتم ترکم کرد ، صبحش که بلند شدم ، همهء سهام های شرکتم سقوط کرده بود ، ظهر دیدم حسابم خالی شده ، عصر فهمیدم دوست 20 سالم که شریکم هم بود ، شرکت  را بالا کشیده ، پولام را خالی کرده  واز کشور در رفته . شبم که یه نامه از دوست دخترم...

مرد بومی – فکر می کنی پول داشتی ولت نمی کرد ؟ [مرد فروافتاده ، به گوشه ای خیره می شود ] 

هر چیزی اثر خودش را داره...

مرد فرو افتاده به اثر انگشتانش روی لیوان می نگرد . 

مرد فرو افتاده- من مردم ؟

مرد بومی- کامل نه...!

مرد فروافتاده - اما چکوندمش...

مرد بومی- [به آتش شومینه می نگرد ] تو هنوز اسلحه را نشناختی...

مرد فروافتاده – [ با لبخندی غرورآمیز ] شوخی می کنی [ باهمان لبخند ادامه می دهد ] من بزرگترین متخصص ساخت سلاحهای سبک در کشورم هستم ! 

مرد بومی - می گم هیچی بارت نیست...!

مرد فرو افتاده – [عصبی می شود اما سعی بر حفظ خونسردی خودش دارد] پنج سال بهترین تیرانداز شدم ! 

مرد بومی - شانس یک تازه کار... ببینم  تا حالا بیکار شدی ؟

مرد فرو افتاده – [ خنده ای تحویل می دهد] تا دلت بخواد !

مرد بومی - تو حتی معنی بیکاریم نمی دونی ، چطور از کار حرف می زنی ؟!

مرد بومی دستش را به زیر میز می برد ، اسکناسی را روی میز می گذارد . روی عکس اسکناس ، عکس یک پسر بچه چسبانده شده که با خودکار برایش ریش و سبیل نقاشی شده .

مرد فرو افتاده - این را از کجا گیر آوردیش ، بدش به من ببینم... [ اسکناس را می قاپد ، نگاهی عمیق به اسکناس می اندازد و خیلی سنگین کلام آغاز می کند ]  پدرم اومد تو اتاق ، این اسکناس را پرت کرد طرفم و گفت : تو هیچ وقت هیچی نمیشی... چند دقیقه بعد از رفتن پدرم ، مادرم اومد تو اتاق ، سرم را گذاشت رو پاش ، موهام را نوازش کرد و گفت : یه روز اینقدر پولدار میشی که نتونی پولاتو بشماری ! پولم را تو دستم محکم فشار می دادم ، یک از اعضای بدنم شده بود . وقتی مامان از اتاق رفت بیرون ، عکس خودم را به جای عکس رئیس جمهور روی پول چسبوندم و واسه خودم ریش و سبیل گذاشتم ، تو رویام بزرگ شده بودم . اون روز از ناف به پایین بدنم خیلی گرم بود...اما چیزی تو سینم سرد شده بود . از همون لحظه به خودم گفتم ، یه روز قلب همه را گرم می کنم... 

مرد بومی – با گلوله ؟

مرد فرو افتاده –  می خواستم کارسریع انجام بشه...

مرد بومی - چیزی که زود گرم بشه ، دل رو زود می زنه.

مرد فرو افتاده - فکر کنم این دیالوگ ، فقط به درد گیشه می خوره...

مرد بومی –  درسته ، اما به جز گیشه مگه از جای دیگه ای هم میشه سفر را شروع کرد ؟


نگاهی به اسکناسی که در دستش بود می اندازد ، به عکس خودش متمرکز می شود و ناگهان از روی صندلی محو می گردد .

 


پایان


+ نوشته شده در شنبه 1393/01/23ساعت 2:6 توسط شاهین سلیمانی |

مطالب قدیمی‌تر