امروز مرد بزرگی را ملاقات کردم ، دکتر جمشید افشنگ ، شاگرد دکتر ویکتور فرانکل بنیان گذار معنادرمانی ( لوگوتراپی ) ...
------------
خواندن این کتاب ، در زمان خدمت سربازی ، آنقدر مرا تکان داده بود که ، رویارویی با یکی از شاگردان این مرد بزرگ بتواند مرا بگریاند...
دکتر افشنگ امشب از خیلی چیزها برام حرف زد ...
برام گفت که : 
- چیزی که تو فکر می کنی آدمها هستند ، با چیزی که واقعا هستند تفاوت دارد ! انسانها را چیزی ببین و بشنو که هستند ، نه آن چیزی که خودت باور داری ...
باور مهمترین چیز است...وقتی چیزی را می خوانی ، ببین به آن باور هم داری ؟ ....چیزی که انسان به آن باور داشته باشد ، بعد از خواندن حتی خلاف آن هم ، باز تغییری درش ایجاد نمی شود ...
برایم از آن گفت که ، در جوانی اش در وین ، در اثر اتفاقی که در دریا گم شده بود و شنا می کرده ، قلبش می ایستد ، او را مرده اعلام می کنند ، بعد از آمدن پلیس و داستان بردن کالبد بی جان ایشان ، ایشان گویا به هوش می آیند ، می فرمودند که در آن دوران ، کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین را مطالعه می کردند ، و جمله ای که ،
- من سرنوشتی دارم ...من برای چیزی زنده هستم ...
از این می فرمودند که ...
- دکتر ویکتور فرانکل ، مکتب معنا درمانی را در پشت ورقه های تقویم روی میز زندانش پدید آورد ...
شاید درآینده ای نزدیک ، کلاسی در باب رنج و معنا ، با حضور دکتر افشنگ داشته باشیم...
سرنوشت اینطور رقم زد که ، من افتخار آن را داشته باشم که در مرکز مشاورهء این مرد بزرگ ، کلاس هایی با مضامین یونگ برگزار کنم ...

به امید خدا ، جلسهء معارفهء ما ، روز 17 دی خواهد بود ...
اولین دوره ، دوره ء شناخت روابط عاطفی ، با نگاه به کهن الگوهای آنیما ( زن درون یک مرد ) و آنیموس ( مرد درون یک زن ) ، هم چنین بررسی قصهء اروس و سایکی و پارسیفال خواهد بود ...
هم چنین نگاهی خواهیم داشت به مهارت های ارتباطات عاطفی : 
- مهارت شروع رابطه ، امتداد و قطع بالغانهء رابطه عاطفی 
کلاسهای فوق ، به طریقی متفاوت ، با بازیگری ، موسیقی و نمایش فیلم و انمیشین برگزار خواهد شد ...


+ نوشته شده در پنجشنبه 1393/09/27ساعت 13:17 توسط شاهین سلیمانی |





یکی از واقعیات این روزها این است : 
- انسانها از عشق های زمینی ناامید گشته اند ...

___________________________قسمت اول
....نمی خوام بگم خود من الان ته امید هستم ، من هم گاهی ناامید میشم ...اما وقتی که ضربهء عاطفی سنگینی سال88 بر من وارد شد و با دختری که قرار بود کارمان به ازدواج بیانجامد ، به سرانجام نرسیدیم . فهمیدم که - چیزهایی از نو باید درک شود... " 
من نتوانستم شاید چون بسیار در مورد خودم نمی دانستم " 
...
عید بود ... با دوستانم به شمال کشور رفتیم ، من که کاملا داغون بودم ، افسرده و ناامید و له ! ، گه گاه به دختری که رابطه را ترک گفته بود زنگ می زدم ، می گریستم و...
بچه ها دائما گیر می دادن که : 
- شاهین برامون گیتار بزن ....
اما من که کامل در بهم ریختگی شدیدی به سر می بردم ، هر وقت که می خواستم سازی بزنم و بخونم ، بغضی عجیب گلویم را می فشرد واجازه خواندن نمی داد...
شب شد ، بچه ها نشسته بودن به ورق بازی ، من رفتم لب دریا و دوباره به همون دختر زنگ زدم ...
هیچ وقت اون لحظات را فراموش نمی کنم ،45 دقیقه داشتم با اون دختر حرف می زدم و می گریستم... یادم نمیاد چی می گفتم ، حرفهای من ترکیبی بود از عذرخواهی ، مرا ببخش و دوستت دارم ...
چنان می گریستم که آب های جاری شده از چشم و بینی ، سنگ های ساحل را لمس می کرد ....
تماس تمام شد ، به طرف جادهء بیرون شهرک رفتم ، کنار جاده راه می رفتم ، با خدا حرف می زدم و فحش می دادم....آری من از بهشت بیرون افتاده و یتیم شده بودم ! فریاد می کشیدم و می گریستم...زخم هایم بدجور باز شده بود و خون ریزی این بیمار شدید بود...
شب هنگام خوابیدم ؛ خوابی عجیب دیدم که شاید بعدا براتون گفتم...
اتفاق دیگه ای در بیداری افتاد که اینجا نمی گم ، خیلی شخصی است انشاله سر کلاس خواهم گفت ...اتفاقی که مواقعه می گویندش ...
فردا ظهرش بود که خداوند از طریق حامد از دوستای خوب و همراه رشد من در خیلی از لحظات زندگیم و دانش یونگ باهام تماس گرفت .
حامد لپ تاپش را آورد و گفت این فیلم را ببین ... دی وی دی مثلث عشق دکتر شیری بود ...
اون کلاس آموزشی تصویری را که سه ساعت بود ، خوردم ، بعدش ویدیو کلاس آنیما آنیموس دکتر را دیدم ...از اتاق بیرون نمی یومدم ...
اومدم تهران ، خانواده نبودن ، کتاب " آیا تو آن گمشده ام " هستی باربارا دی آنجلیس را شروع کردم به خوردن ، در سه روز کتاب را گاز زدم...مطالعه ای با حاشیه نویسی هایی عجیب و غریب ... " بعد از اون کتاب شروع کردم به خوندن کتاب احساس رضایت رابرت جانسون ...
- انتهای سال 88 ، رفتن اون دختر ، همزمان شرکت در کلاس های سهیل رضایی و از 89 شروع شناخت رابطه عاطفی ، موهبتی بود که عشق من به اون دختر بهم هدیه داد....
عشق های شما هدر نمی رود....
عشق های شما نادیده گرفته نمی شود ...
عشق تمام نمی شود ....
انتخاب با شماست ، می توانید با آتش اروس پخته شوید ، می توانید بسوزید....
______________________
در 17 دی در مرکز مشاوره دکتر افشنگ منتظر دیدن تون هستم ...
تجربه ها و نادانسته هایم را با شما به اشتراک خواهم گذاشت ...
چرا که کیستی ما توسط چیزی تعیین می شود که نیستیم...
اینکه ما چه کسی نیستیم ، تعیین می کند که ما که هستیم !
برای اطلاعات بیشتر با می تونید به این شماره زنگ بزنید ، عاشقان شما در رشد منتظر تماس تان هستند...
88081338


+ نوشته شده در پنجشنبه 1393/09/27ساعت 13:15 توسط شاهین سلیمانی |


شمشیر - پدر و بند ناف ....
*** کار پدر دادن شمشیر و آموختن مهارت شمشیر زنی به پسر برای بریدن بند ناف روانیش از مادر است . این شمشیر را همیشه پسر در اختیار دارد ، اما آموزش چگونگی استفاده از آن کار پدر یا " جایگزین پدر " است ...
جایگزین پدر می تواند یک استاد هنرهای رزمی باشد...
شمشیر و چاقو و قمه ای که وقتی درست استفاده کردن از آن توسط پدر یا جایگزین پدر آموزش داده نشود ، یا به خود پسر جوان آرس تایپ آسیب می رساند ، یا به درون بدن دیگران ممکن است فرو شود...
این همان رسم هدیه دادن شمشیر در آیین های سامورایی است ...
( آیین های مردانگی....چیزی که فراموشش کرده ایم ... ) 


+ نوشته شده در سه شنبه 1393/09/18ساعت 13:50 توسط شاهین سلیمانی |


---------------------------------------------------

انرژی که اساس مردانگی یک مرد در بدن و احساسات را رقم می زند این انرژی شما را به سمت شهادت ( از جان گذشتن به خاطر حضوری برتر ) ، ایثار ، از جان گذشتگی ، فداکاری ، قدرت بدنی ، مرام و معرفت و احساس مردانگی در جسم و احساس سوق می دهد......
کمبود این انرژی ، می تواند حضور منفی پوزیدون در بدن را به همراه داشته باشد ( هر چند گاهی این دو انرژِی ، قابل جداسازی نیستند )...زندگی کردنِ به جای این انرژی و متعادل سازیش با انرژی های ذهنی و روحی( مانند هنرجوی رزمی که ذن می آموزد ) ، شما را به فردی با اعتماد به نفس ، حضوری قدرتمند در لحظه و مبارزی آمادهء درگیری با زندگی ، بدل می سازد...
مردی که به دلیل حس کردن قدرت در جسم و جان ، کمتر درگیر می شود ... حتی زمان هایی که راهی جز درگیری ندارد ، به قول بوروسلی ، با احساسات و عصبانیتش نمی جنگد ، بلکه با ذهنی آرام ضربات کاری را به حریفش وارد می سازد ....
این انرژی هم چنین ، در یک رقاص خیابانی هم یافت می شود...طوری این انرژی شما را به بدن و بدن را به شما وصل می کند که گویا جرء به جزء سلول هایتان را می توانید مدیریت کنید و در اختیار داشته باشید...


شرحی از سریال :
----------------------------
مردی که در نظر دارد باشگاه ورزشی اش را وسعت دهد ، در عین حال در حال تعلیم دادن پسری جوان برای مسابقات قهرمانی است ... ( مردی که سفر قهرمانی اش را طی کرده و اکنون یه صورت یک حامی و فرزانه [ در جایی از قسمت اول ، برای پرورش فرزانهء جنجگوی جوان کتابی معنوی را به او هدیه می دهد و می گوید او هم آن را از یک فاحشه هدیه گرفته ! ] در حال پرورش جنگجوی یک جوان است ) 
...در این میان رفیقی دیگر از زندان بیرون می آید . 
جوان در حال آموزش برای قهرمانی است ، دوستی دارد که او هم در گذشته یک مبارز بوده و هم اکنون در گیر مواد مخدر است که در انتهای قسمت اول ، متوجه می شویم که مادرش یک فاحشه است ( در واقع مادر کامپلکسی تاریک او را به طرف باور به بازنده بودن سوق داده ) 
-----------------------------

در جای جایه این سریالِ بی تربیتی و خشن ، بخش های روشن و تاریک یک آرس را می توان مشاهده کرد ....
- وقتی که احساس بازندگی و شکست می کند ، در تاریکی مادر کامپلکس گرفتار می شود و به مواد مخدر روی می آورد ... ( سایهء جسم سالمِ همیشه دردناک یک آرس...آرس همیشه در حال درد کشیدن ، این درد یا با مبارزه و مشت خوردن و مشت زدن آرام می شود یا در قسمت تاریک ، با موارد ضد درد ، مانند مواد مخدر ...)
- وقتی یتیمی اش را به صورت شورش وار زندگی می کند و به زندان می افتد و در زندان دست به خودکشی می زند...
- وقتی نورانی می گردد و به صورت یک استاد جسم و روان آرس های جوان را آموزش می دهد ...
- وقتی گرفتار رفتارهای جنسی کنترل نشده گرفتار می گردد و عاملش تصویر مادری است که زخم هایش را به دوش می کشد ( به دوش کشیدن زخم های مادر و خواهر ، پسر را می شکند ، چرا که او هیچ وقت نمی تواند آنها را التیام بخشد و این فقط مانند غده ای سرطانی و پر درد او را به نابودی خواهد کشاند که برای رهاییش یا به آغوش های مختلف زنان مختلف روی می آورد ، یا به مواد مخدر و ....)

در قسمت دوم - استاد مبارزه پیش روی درمانگرش قرار می گیرد و این دیالوگ های جادویی رد و بدل می شود....

00:00:04 مبارزه کردن يه ايده احمقانست
00:00:08 مبارزه دردناکه
00:00:12 مهاي آدم دردش ميگيره...
00:00:15 مگر اينکه يه رواني باشي
00:00:18 و من وقتمو برا اينجور آدمها تلف نميکنم
00:00:22 بيشتر مردم از مبارزه کردن فرارين
00:00:25 چون نميتونن به يه سوال
00:00:26 اساسي که تو گوششون زمزمه ميشه جواب بدن
00:00:30 من مبارز ضعيفيم؟
00:00:33 من مبارز قوي هستم؟
00:00:38 جايگاه من بين مبارزها کجاست؟
00:00:42 مبارزها به اين سوال نياز دارن
00:00:45 چون بهشون انگيزه ميده بهشون نيرو ميده
00:00:49 مبارز ها بايد همچين سوالي از خودشون بپرسن
00:01:01 بنظرم اين سوال همون چيزيه که که بهم روحيه مبارزه ميده
00:01:04 ...بنظرم
00:01:07 ميدوني ديگه اين روحيه رو از دست دادم
00:01:11 ...نميدونم
00:01:13 ديگه نميدونم چه سوالي از خودم بپرسم
00:01:26 داره کم کم باورم ميشه که يه بازنده به تمام معنا شدم
00:01:29 ...مثل
00:01:33 دارم نقش بازي ميکنم
00:01:35 جوري که انگار هر کاري که کردم ارزششو داشت
00:01:38 اين اتفاق افتاده
00:01:42 چند هفته پيش ليزا داشت بروشورهاي تبيلغات باشگاه رو
00:01:45 به همه ميداد
00:01:47 عکسم رو بروشور بود،به عکسم نگاه کردم
00:01:51 و به خودم گفتم که لعنت،تو بايد بري وسط جنگل
00:01:53 و خودتو حلق آويز کني،مرد
00:01:55 منظورم اينکه ،ديگه همه چي براي من تموم شده است،

رویارویی عجیب هادس و آرس....





+ نوشته شده در سه شنبه 1393/09/18ساعت 13:49 توسط شاهین سلیمانی |

 

[ مشغول قدم زدن است...زیر لب زمزمه می کند... ]
- کاش یکم بیشتر می فهمیدم....کاش یکم بیشتر می فهمیدم....
دقایقی بعد ...
یک دیوانه آنجا نشسته بود و به نقطه ای زل زده بود.....
......
سالها بعد...
[ جمعیتی جلوی یک دیوار جمع شده اند...دوربین نمای باز را نشان می دهد...صدای هم همهء جمعیت می آید...گویا به چیزی نگاه می کنن...و در مورد اونه که دارن فک می زنن...]
آخی...پیرمرد بیچاره...انگار عاشق بوده...می گن از جوونیش تا حالا ، اینجا نشسته بوده و به نقطه ای نگاه می کرده ...
[ ماشین حمل جنازه ، دور می شود....]


+ نوشته شده در سه شنبه 1393/09/18ساعت 11:23 توسط شاهین سلیمانی |

مطالب قدیمی‌تر