معمولا گاهی اوقات مردم دوست دارند که شما راه آنها را بروید و حرف آنها را گوش کنید...

در شروع راه :...
- مردم دوست دارند که شما توصیه ها و نصیحت هایشان را گوش دهید و عمل کنید ، مخصوصا وقتی که شما راهی را می روید که عامه ی آنها ، آن را نمی شناسند ، نرفته اند و یا جرات پیمودنش را ندارند...
در این موقعیت هاست که در ابتدا نقش خیرخواه و راهنما را برایتان بازی می کنند...سپس سعی می کنند عصبانی و دیوانه تان کنند...و در آخر احتمالا ادامه دادن راه توسط شما دیوانگی عجیبی را برای ایشان رقم خواهد زد...
- زمانی که با شکست یا موضوعی مواجه می شوید که نیاز به فکر یا تلاش بیشتری دارد ...
احتمالا ...باز سر و کله شان پیدا می شود . این دفعه می آیند تا به شما بگویند ... دیدی گفتم ؟ ما می دونستیم...آخه آدم عاقل بیا مثل ماها زندگی کن ! ( چرا که مثل اونها زندگی نکردن به اونها خیلی احساس بدی میده ! و اونها فکر می کنند که عاقل نیستند ! واسه همین به تو می گن بیا عاقل باش ، تا خودشون از عذاب احساس بی عقلی برای چند روز رها بشن ، این در جایی است که تحقیقات خاصی دقیقا نشون نداده که انسان هایی که باعقل هستند چوجورین ؟! )
وقتی راهی را شروع کردید که اکثر اردک ها یارای پیمودنش را ندارند ، آماده ی تبدیل شدن همان اردک ها به شکارچیانی ماهر باشید که عمری را به تیر انداختن گذارنده اند تا اگر روزی کسی هوس پرواز کردن و عقاب شدن به سرش زد ، بتوانند خوب هدفش بگیرند ...افسوس همان ها که 
هدف گیران خوبی برای شکست دادن و اثبات بازندگی خودشان هستند ، هدف شناسان خوبی هستند که ترجیح دادند برای لشگر تاریکی انجام وظیفه کنند...
اما عقاب ها نور را خوب می شناسند و جاده ها را از دور تماشا کرده اند ، پس گرفتار کفتارها نخواهند شد...
( تصویر از کتاب نوازش روح - نوشته ی سهیل رضایی )


+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱ساعت 15:6 توسط شاهین سلیمانی |

« نویسنده باید در مقابل حقیقت صادق باشد » و چنین رویکردی نوعی آدمکشی است ٬ زیرا تنها راهی که می توان یک انسان را حقیقتا توصیف کرد ٬ توصیف کمال نایافتگی های اوست . انسان کامل جالب توجه نیست-شما می دانید که بودا جهان را ترک می کند .آنچه دوست داشتنی است کمال نایافتگی های زندگی است.وهنگامی که نویسنده پیکانی از واژگانی واقعی پرتاب می کند ٬ آسیب می رساند .اما این پیکان با عشق پرتاب می شود .این همان چیزی است که توماس مان آن را طنز زندگی عاشقانه نامید.عشق به کسی که با واژگان ستمگر و تحلیلی خود او را به قتل می رسانید.

جوزف کمبل به نقل از توماس مان در کتاب toni kröger 
برگرفته از کتاب « قدرت اسطوره » ص ۲۱

            


+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱ساعت 15:1 توسط شاهین سلیمانی |

تخریب و مرد ستیزی...این راهی که زنان ما انتخاب کرده اند ٬ ترکستان بدی را برایشان رقم خواهد زد...

حجم بالای جک ها و متون ضد مردی که معمولا ٬ خشمی عجیب را در پشت خودش دارد ٬ نشان از نادیدنی های دردناکی دارد...
فقط چند روز پیش بود که به مناسبت روز زن ٬ مادرها را تا حد الهه گان روم باستان بالا بردیم و این روزها که قرعه به نام مردان در آمده ٬ اکثر خانم ها از هیچ جک و طنز و طعنه و نیش و کنایه ای به مردان دریغ نمی ورزند...
با جامعه ی آماری وضوح یافته ٬ می توان خشم و ارتباط تیره و تار زنان با نیمه ی مردانشان را مشاهده کرد که البته بخشی از آن انتقامی است که زنان به صورتی ناخودآگاه مشغول گرفتنش از مردان دور و اطراف شان هستند . حرکتی جبرانی در ازای بخشی از جامعه ای که آنها و مهارت هایشان را طرد کرده و نادیده گرفته ...


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۲ساعت 12:44 توسط شاهین سلیمانی |

مشکل جامعه ی ما نداشتن قانون نیست !...مسئله ی ما دوست نداشتن رجوع به قانون است ...

--------------------------
در ماه پیش دو بار به قانون رجوع کردم و هر دو بار هم الحق خوب جواب داد !
- تماس با 1888 و تاکسیرانی
- شکایت از ریاست محترم بانک اقتصاد نوین - شعبه ی میدان کاج

اما قصه ی راننده ی تاکسی ...

- راننده ی تاکسی که فکر می کرد ماشنیش وسیله ی نقلیه ی شخصیِ باباشه نه جزو ناوگان حمل و نقل عمومی ، با گردن کلفتی بسیار می گفت : 
- از لحظه ای که تو ماشین من می شینی ، حق نداری با موبایلت حرف بزنی ...
هر چند اگر اون راننده ی عزیز را دعوت به رزمی تن به تن می کردم ، فقط یک حرکت پای ملایم به وسط اون شکم گنده یا قفسه سینه اش کافی بود تا به چند متر آن طرف تر سوقش دهد . اما به قول پرنس ماکیاولی به این فکر کردم که مهم هدف است و ابزار مورد استفاده ی من باید بتونه مرا به هدف مورد نظرم برسونه...
واسه همین آرس عزیز ( اسطوره و کهن الگوی جنگ و نبردِ یونانیان )حرکت های پای تکواندو را ( که در بسیاری از مواقع خوب جواب داده ) فراموش کرد و همون جا حضرت آپولو ( کهن الگوی نظم ، قانون و برنامه ریزی ) و هرمس ( کهن الگوی پیام آور و نیروی کلام ) را فراخواندم و با 1888 تماس گرفتم... 
راننده که یک آرس پوزیدون شاکی و خاطی بود با صداقت و عصبانیت و بددهنی تمام ( اینجاست که شما می تونید با کمک زیرکی هرمس و مستند سازیِ آپولو به خیلی چیزها برسید و برنده باشید ) اسم ، فامیل ، موبایل و شماره ماشینش را در اختیارِ بازرسی تاکسیرانی قرار داد ! 
" عصبانیت ذغال گداخته ای است ! قبل از آنکه به طرف مقابل اصابت کند ، دست شما را خواهد سوزاند ! "

بعد از اتمام مکالمه ی من با 1888 راننده تاکسی باز هم با شور تمام می گفت : 
- هیچ کاریم نمی تونن بکنن ! ...آقا جون ! اصلا من دوست دارم از کارم بی کار شم ! خسته شدم !...
خندیدم و با لبخندی بهش گفتم : 
- پس دلیل این رفتار با مسافر اینه که شما کارت را دوست نداری !...
گفت : 
- آره ...دنبال یه بهونم که بذارمش کنار ! ...
گفتم : 
- برادر من ، من یک سال آژانس کار کردم و کم هم مسافر کشی نکردم...اما هم با کارم حال می کردم ، هم با مسافرام ! ...

خلاصه پیاده شدم و برای بار دوم به 1888 زنگ زدم و گردن کلفتی های پس از تماس را هم خدمت دوستان ناظر اعلام کردم ...
چند دقیقه ی بعد با من تماس گرفته شد و فرمودند ، مکالمه ی شما ضبط شده ( هم چنین صدای آقای راننده ی گردن کلفت ) و اقدام خواهد شد ...
شاید بگید ، ای آقا ! کاریشون نمی کنن ...من خواهم خواهم گفت ... 
- بارها دیده ام که اتفاقا ، بد هم کاریشون کرده اند ! ....
شما وظیفه ی خودت ( رجوع به قانون ) را انجام بده شهروند عزیزم ، باقیش را بذار به عهده مجریان قانون ...

یکی از دلایلی که برخی از مردم عزیز کشور ما به قانون مراجعه نمی کنن ، از برای این است که آن زمان خودشان هم ملزم به رعایت قانون می شوند و اینجاست که کار سخت خواهد شد ! ...
وقتی تو چیزی را برای کسی بخواهی ، ناخودآگاه و آرام آرام برای خودت هم خواهی خواست و این مکانیزم دفاعیِ عجیبی است که روان انسان گاهی بر می گزیند تا بتواند الگوهای رفتاری پیشینش را ، راحت تر تکرار کند و ادامه دهد ، تا راحت تر به به نتایج و پاداش های روانیش نزدیک شود !...


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۱ساعت 22:56 توسط شاهین سلیمانی |

ساعت ۲ نیمه شب است...بی خوابی به سرم زده...
در پی یافتن جواب این سوال هستم...
- دوست داری در زندگی دقیقا کجا باشی ؟
کاش در یافتن این سوال روانکاوم کمکم می کرد . چرا که هر وقت ازو سوالی در مورد خودم می پرسم ٬ می گوید :
- نظر خودت چیه ؟ چطور تحلیلش می کنی ؟...
معمولا سوال پرسیدن ازو کار را سخت تر و پیچیده تر می کند...
پس سراغ آرای یونگ می روم و چیزی در کتاب « خاطرات ٬ رویاها ٬ اندیشه ها » می یابم...
زمانی که یونگ در پی این سوال از خودش بود : 
در کدام اسطوره زندگی می کنی ؟...
....
شما در همان منزلی هستید که احساس می کنید هستید...به رویاها وهمزمانی های تان بنگرید...
کس دیگری نمی تواند اسطوره زیستنی اکنون شما را تعیین کند...
What would it be ...


+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹ساعت 16:45 توسط شاهین سلیمانی |

مطالب قدیمی‌تر