یه چیزی را نمی فهمم....

دوستانی دارم که دوستانی خوب هستند....( معصوم مثبت ) و امید به خوب بودن اما هر چقدر تحلیل می کنم ، باز هم چرایی خیلی از رفتارهایشان را گاهی می فهمم ، گاهی نه ! .... ( بهشتی که به همین سادگی تموم شد و تو چند جمله یتیم شدم ، اما داره برای رسیدن به حقیقت ماجرا جستجو می کنه )
مثلا نمی فهمم ، دنبال یونگ و روانکاوی بودن من ...یا مثلا عشق کتاب بودنم ، دقیقا چرا حال بعضی ها را بد می کنه .... ( معصومی که فکر می کرده ، چون او یافته است همه یافته اند و رویای بهشت قشنگ براش تموم شده )
بعضی از این دوستان ، اولش که می فهمن تو زمینهء خاصی مورد علاقته ، اول سعی می کنن ، یه جوری اون را راه را بی ارزش نشون بدن ( یکی از تکنیک های روانشناسی قدرت - رابرت گرین ) [یتیمی شبیه به اول کتاب چهار میثاق که فهمیده یه جاهایی رویای اون رویای بقیه نیست ] بعدش می رن تو فاز شوخی و در لباس شوخی ، شروع می کنن به تمسخر [ روبرویی یتیم با دلقک منفی ]( هر چند خودشون فکر می کنن که دارن شوخی می کنن ) اما چون حال بدشون قایم شده و به رغم فشارهاشون تو هنوز سر جاتی ، حال اونها بدتر میشه و معمولا کمتر باهات دیگه در موردش صحبت می کنن و ترجیح می دن ، گاهی فقط یه تیکه ای به حوزهء قدرت تو ( از نگاه خودشون این حوزهء قدرت شماست و برای اونها در باطن خطرناک ) می اندازن...
- معمولا این انسانها ، شخصی را دارند که خیلی براش ارزش قائلن ، پیر یا استاد صداشم می کنن... [ جستجو گرانی که دردوره ای یتیم شده اند ، بهشتی ساخته اند و فکر می کنند این منزل گاه باقی خواهد بود ... شاید فکر می کنند پیر فرزانه می تواند جاده آنها را بپیماید - نگاهی معصومانه ]
- ممکنه زیاد اهل مطالعه نباشن ، یه چیزهایی خوندن ، اما از اونجایی که فکر کردن کافیه ، معمولا دیگه به همون تفاسیر خودشون اکتفا می کنن... [ توهم " فرزانه "بود ---اینجا من هم یکم شاکیم ...و دارم قضاوت می کنم ، یه جور جنجگوی پنهان هم توش می تونه باشه ]
- احتمالا ترس از گم شدن تو این آدمها زیاده ، این طوری که بهت می گن : من نمی دونم تو می خوای به کجا برسی [ ترس از یتیمی و دوباره از دست دادن بهشت شون و نرفتن به منزل جستجوگر ]( تحلیل دیالوگ شون: من می دونم باید به کجا برسی ! یا من ته داستان را می شناسم ! باز هم فرزانهء نااگاه ) معمولا ممکنه ترس از این داشته باشن ، که نکنه با دونستن مطلبی تو ناگهانی یکی از باورهای نا استوار اونها را زیر سوال ببری ! [ بازم ترس ازیتیمی ]
- آهان راستی !!! معمولا این آدمها نمی تونن بذارن حرفت تموم بشه ، یا احتمالا تا چیزی بگی با یه طعنهء در ظاهر شوخی جوابت را می دهند ! [ هرمس نا آگاه باز در مقام دلقک مخرب ]
- احتمال دارد تو را با این تکنیک به سکوت بخوانند تا بیشتر از این حالشون بد نشه...: کسی که رسیده دیگه نباید حرف بزنه ! ( تصور کنید وارد انیستیتو روانکاوی ها دنیا بشید و ببینید همه در سکوتی مر گبار ! مشغول مراقبه هستند ! )
- احتمال داره شروع کنن به رفتن تو یک حوزهء دیگه ، مثلا میان از روانشناسی ( که حوزهء قدرت شماست ) می زنن تو یه حوزه دیگه و مجموعه ای از کلمات که توش ممکنه وارد باشن ، مثلا میرن تو عرفان ، یا مثلا نگاه زیست شناسانه به انسان ، معمولا در این حالت با ادامه دادن ، باعث نیتجه ءبرنده - بازنده می شوید ، چون معمولا این دوستان برنده - برنده بازی نمی کنن! معمولا همیشه می خوان خودشون ببرن و شما ببازین ! واسه همین شما هم حال خوبی از بردن و بازنده بودنشون نخواهید داشت ، چرا که ادامه دادن شما ، راهی جز بردن شما و باختن اون نخواهد داشت ... ( اصولا کسی که می خواد برنده - بازنده بازی کننده ، برد -برد باهاش بازی کردن خیلی سخته و گاهی نشدنی )
- معمولا گاهی کلمه هایی انگلیسی تو بحث به کار می برن تا جای سواد نداشته شون پر بشه !...کلمات انگلیسی که زیادم کلمات خاصی نیستن و معادل فارسی شون احتمالا زیاد در مفهوم تغییری ایجاد نخواهد کرد ...
- این دوستان اشخاصی هستند برونگرا - شهودی - احساساتی - و ادراکی ( معمولا )
خصوصیت بارز تایپ شخصیتی اینها " هرمس " از نوع ناپخته و نزدیک به ناآگاهش هست...هرمسی که با توجیه ، انکار ، و خلاقیتی خام سعی در ندیدن کامپلکس ها و زخم های زندگیش داره..هرمسی که همراه با ارتباطی دقیق ، اما نا پخته با دیونسوس درون ، داره سعی می کنه نشون بده که همه چه اوکیه !!! ومادر کاملپکس اینجا داره بدجور اژدهاش آتش پراکنی می کنه...بپا تو نسوزی ...!
اما به قول سهیل رضایی عزیز ، حادثه میاد و تو انکارش می کنی ...و روزی مجبور به رویارویی خواهی شد....


+ نوشته شده در یکشنبه 1393/06/09ساعت 8:39 توسط شاهین سلیمانی |



وقتی دنبال کسی می گردی که هیچ غیرت و حساسیتی روت نداشته باشه...

پس ناراحت نشو اگر روی خودش هم هیچ حساسیت و غیرتی نداشته باشه...
غیرت درست یعنی اینکه ، اول روی خودت گیر باشی و رو خودت حساس باشی....
"وقتی پی کسی می گردی که با رفتارهات ککشم نگزه ، پس کلا از نگزیدنش خورده ای نگیر..."
وقتی کسی بی رگه ....اول به خودش بی رگ خواهد بود....
و.....
به خاطر خیانت هایی که ممکنه بهت بشه متاسفم ....ای کسی که اصلا دوست نداری طرف رابطت روت حساس باشه.....


+ نوشته شده در جمعه 1393/06/07ساعت 15:47 توسط شاهین سلیمانی |

                                           




الان داشتم به یه دوست خیلی دانا و متفکری بحث می کردم ، چیز جالبی به ذهنم رسید گفتم با شما هم در میون بذارم....
ببیند ...ما به شیوه های مختلفی جهان را درک می کنیم ، پس بهتره بیام طرق درک کردن هامون را بفهمیم و به جای متقاعد سازی هم دیگه ...
از هم بپرسیم : چرا تو اینطوری فکر می کنی ؟...
تا شاید با این پرسش بتونیم به چرایی اون سبک فکر کردن پی ببریم و اینطوری دریچه های بیشتری هم برای خودمون باز بشه ...
چرا که زیبایی کائنات و کلا عالم به همین گوناگونی درک کردن های مختلف عالمه...و به طرق ادراک یکدیگر از عالم احترام بذاریم...
چرا که هر کدوم از ما با توجه تجربه مون از زندگی در موردش نظر می دیم و با آشنا شدن با سیرهای تفکراتی و تجربی مون ، می تونیم بیشتر و بهتر به عالم های هم پی ببریم و با هم هم بهتر آشنا بشیم و این یعنی صلح...
به هم اجازه بدیم به شیوه های مختلف و با تیپ های شخصیت های مختلف ، راه های مختلف بریم و عالم را به مدل های مختلف درک کنیم ..


+ نوشته شده در جمعه 1393/06/07ساعت 15:40 توسط شاهین سلیمانی |




بانوی تیرماه....این را برای تو می نویسم....

نازنینم ، چند روزی است که چشمانم به دیدن تو روشن شده ...
اکنون طلوع و غروب آفتاب را با چشمان تو می بینم...
شاید از من بپرسی ،... مگر می شود فقط در این چند روز... این همه مهر متولد شده باشد...
می خواهم بگویم آری شده...می شود ...و خواهد شد...
نازنینم ، بهار با دیدن روی تو ، خوش بو تر شده ...
برای تو می نویسم...تویی که نمی دانم هستی یا نه...وجود داری یا نه....
نازنینم در این روزهای دیرپا ،نمی دانم چگونه زنده ام...انگار که زنده ترم ...بازهم یاد گفته یالوم می افتم که می گفت : ....
آدمی عاشق نمی شود تا دچار شور بیشتر شود ، آدمی عاشق می شود تا زندگی برایش پرمعناتر شود...آدمی عاشق می شود تا بفهمد که زندگی ، می تواند بیشتر باشد....
شاید با تو بیشتر در طول زمان می زییم ...با تو زمان را فراموش می کنم...با تو زمان کش می آید....با تو ، جهانهای موازی طی می شود و انسان به ناکجا آباد می رسد....
گاهی که به یاد چشمهایت می افتم ، به خودم می گویم ...مگر می شود ، هر موجود زنده ای تو را ببیند و از هم فرو نپاشد....اصلا مگر می شود ، زن را دید و هنوز آدم بود...
من آدم بودنم را گاهی فراموش می کنم....
دستهایم یخ بسته است ، دختر مهتاب گون...
چهره ء تو ...شعشعه خورشید است ....چهره تو آفتاب است....تو خود نور هستی....
عزیزکم....در این روزها ، دوستی را دل شکستم و ناراحتش کردم....گاهی در روز و ساعتهای روزانه ، یاد آن دوست می افتم و دلم می گیرد....
عزیزم دوستم مرد خوبی بود....عزیزم ....شاید عشق ....با خود بودن را برایم هدیه آورد....
عزیزکم.....لمس تو خود حضور شن باد های گرم دریاچه های بیابانی است....
عزیزکم...وقتی تو را دارم ، انگار هیچ چیز ندارم...چون آن زمان است که می فهمم طبع لاوجودی چیست....
عزیزکم من هیچ وقت چیزی نداشته ام...اکنون هم چیزی ندارم...و کاش چیزی داشتم که می توانست لایق تو باشد ، ای بانوی بهترین روزهای تابستان....
عزیزکم بیا یکدیگر را ببخشیم...تو مرا ببخش و من خویش را می بخشم...بیا همه چیز را ببخشیم تا به نداری داراگون بیافتیم....بیا آنقدر ببخشیم ، تا به خود فقر دارا برسیم....
محبوبم....گاهی شاید تند شوم ...گاهی شاید ببارم ....گاهی شاید....
اما همیشه مرا شاهد باش و ببین ...شاید که شور همه چیزمان را فرا بگیرد و هیچ شویم....من که هیچستانم.....تو بیا چیز بودن را به من یاد بده....
دخترک گرمای روزهای تمام ناشدنی تابستان....

برای تو.....


+ نوشته شده در جمعه 1393/06/07ساعت 15:37 توسط شاهین سلیمانی |



اکنون در این ساعت تو در خواب هستی و من دوست داشتم تو را بیدار داشتم...

اما تو در خواب هم زیبایی بانوی من ...
بانوی من ، ...بخواب و خوش بخواب که فرداها سبزتر خواهد شد...
بانوی من ...نمی گویم که هم اکنون دوست نمی داشتم که می توانستم در چشمانزیبایت چشم بدوزم...بانویم ....نمی گویم که من خودخواه نیستم...آری شاید اکنون خودخواهی من ، دوست می داشت که تو بیدار بودی تا صدایت بتواند ، گوش های مرا نوازش کند...
آه که چقدر احساس خوبی است ، فقط شنیدن تو ! 
راستی ! آِیا من تو را خوب می شنوم بانو....؟


+ نوشته شده در جمعه 1393/06/07ساعت 15:34 توسط شاهین سلیمانی |

مطالب قدیمی‌تر