مسائل اجتماعی که سرکوب می شود ، به سطح ناخودآگاه می رود و روی یک نماد اجتماعی فرافکن می گردد تا تماشا شود ...این مکانیزم خودکار روان است ! ...

چرا ما ایرانی ها ( خارج یا داخل ) خود به خود خیلی چیزها را برای خودمان ممنوع می کنیم ، بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشد ؟ 
این اتفاق ما را از خودبه خودی و حضور دیونسوس در زندگی مان محروم می دارد و خالی از شوق می گردیم...
و باز راه زندگی آن به نظر من هنر است ...
----------------------------

سکانس اول 
شب - داخلی - گالری موزیک اندلس ( شهرک غرب )

- امروز عصر رفته بودم برای هنرجوی جدیدی که قرارِ گیتار را شروع کنه از فروشگاه موزیک اندلس واقع در پاساژ گلستان 252 - شهرک غرب ساز بخرم...برخی از این سازها که آکوستیک سیم فلزی بودن بد خوب صدا می دادن ! صداشون من را به شوق می آورد و چون در زمان نواختن ساز،کهن الگوی دیونسوس در من بیداد می کند ، معمولا همه را به وجد می آورم ( یکم تعریف از خود ! smile emoticon ) ...
در صدای ساز گم شده بودم...مشغول نواختن ریتم هایی کانتری بلوز بودم... آنقدر فضا خوب بود که مهدی موسوی ( صاحب گالری ) پیانو دیجیتال را روشن کرد و با من شروع کرد به نواختن...

- سکانس دوم 
شب - داخلی - فود دلیوری "دکتر فیت فود " - فرمانیه

بعد از خرید گیتار برای هنرجوی جدید ، راهی فود دلیوری دوستم علی شدم تا هم ببینمش ،هم دلی از غذاهای خوشمزش در بیارم...
خلاصه رفتیم به آدرس فرمانیه ابتدای لواسانی ، 
Dr Fit Food Delivery Restaurant
منتظر غذا بودم و اتفاقا علی هم نبود ، واسه همین نشستم روی یکی از همین اتاقک های حمل غذا که پیک موتوری ها باهاش غذا اینور اونور می کنن .
جنسش فکر کنم از فایبر گلاس باشه ...موسیقی شادمهر عقیلی پخش می شد .داشتم نرم نرمک روی همان اتاقک کوچک ریتم می گرفتم و به دوستی که آن نزدیک نشسته بود اشاره کردم و گفتم : 
- چه باحال ، مثل کاخون می مونه ! ( سازی کوبه ای که در موسیقی فلامنکو روی آن می نشینند و همراه با نوازنده ی گیتار فلامنکو بر آن ریتم جاری می کنند ) 
همین گفتگو و کاخون نوازی من روی اتاقک پیک موتوری ! باعث دوستی ما شد و متوجه شدم که این دوست عزیز که از نزدیکان مدیریت رستوران بود ، تو کار خرید و فروش عمده ی آلات موسیقی در بهارستان است !
( همزمانی ها را دارید - وقتی شما خودتون باشید ، ناخودآگاه از راه ایگو جریان پیدا می کنه و شما را دائما به چیزهایی که دوست می دارید هدایت می کند ) 
___________________________________
غرض از این گفته ها این بود که : 
- ما مردم معمولا دوست نداریم خودمان باشیم و خیلی چیزها را بدون اینکه بدونیم چرا ، واسه خودمون ممنوع می کنیم و می گیم 
- هی....! زشته !...
و چون آن را نمی بینیم ، سرکوب می شود و از راه فرافکنی بر نمادهای اجتماعی مانند یک مرجع تقلید ( که می گن همه چیز را حرام اعلام کرده ) فرافکن می شود !...
شاید بد نباشد متوجه باشیم ، این ما هستیم که همه چیز را برای خودمان حرام اعلام می کنیم ! پس کرده ی خویش را بپذیریم و به گردن دیگران نیندازیم !... ( ملاقات با خویشتن و دیدن سایه های اجتماعی )

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴ساعت 3:41 توسط شاهین سلیمانی |




آخرین روزهای عمرش بود . همسرش را صدا کرد تا او را کمک دهد به دستشوئی رود .
من رفتم پیشش ...به من گفت : 
- هیچ وقت فکر می کردی ، کارگردان ترن ...به این روز بیافته.....

آن شب هیچ نگفتم و گوش کردم...همان روزها بود که فیلم The Wrestler را دیده بود...معمولا سریع تسلیم نمی شد و مقاومت می کرد...آن روزها باز هم جنگید ...اما خب...زندگیست دیگر...
در سفری که با هم به شمال کشور داشتیم ، به پل ورسک که رسیدیم ایستادیم ، پل را نگریست و خاطره ای از فیلم ترن و خسرو شکیبایی برایمان نقل کرد : 
- خسرو نمی رفت روی قطار...می ترسید...مجبورش کردم این کارو بکنه...وقتی اون سکانس را گرفتیم ، از قطار پایین آمد ، مرا بغل کرد و گریست... ( هیچ وقت فکر نمی کرد بتواند انجامش دهد... )
......

معمولا راحت می گریست...به من که می رسید می گفت : 
- شاهین یه چیزی برام بزن...
می گفتم : چی ؟ می گفت : 
- تو که من رو می شناسی ...
" چرا با هم یکی نیستن آدمها - چرا دیوار بلندِ بین ما " را از ابی می خواندم و او می گریست...
وقتی شقایق پیانو می نواخت هم باز او راحت می گریست... راحت...

کسی بود که مرا خیلی می فهمید... به من همیشه می گفت : 
- شاهین تو باید یک بازیگر بشی...تو واسه هنر ساخته شدی...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۱ساعت 16:49 توسط شاهین سلیمانی |

قسمت اول...
--------------------------------------------
روزی روزگاری در شهری دور ، توی یک خونه ، یک خانم و آقا با دو تا بچه که با هم خواهر و برادر بودن زندگی می کردن ، البته این خانوم و آقاهه با هم ازدواج کرده بودن که این بچه ها به وجود اومده بودن ، لک لک نیاورده بودشون ...

پدر این خونواده ( که شوهر اون زنه و بابای اون دو تا بچه هه که گفتیم ) اسمش بود ، آقای عصبی ! خانم این خونه هم اسمش بود ، خانم تلخ ...
آقای عصبی اینطوری بود که اگه همه ی دنیا هم به چیزی می خندیدن ، مثل اسب خیره می شد و هیچ واکنش احساسی تو توو صورتش نمی دیدی !
خانم تلخ هم اینطوری بود که اگه جلوش می خندیدی ، همچوون ضایعت می کرد که خنده یادت بره ! ... مثلا ممکن بود بهت بگه : هه هه خنده داشت ! پسره ی جلف ! دختره ی فا...شه و....( خیلی هم بی تربیت بود و گاهی حرفهای خیلی بدی می زد که نمی تونیم اینجا بگیمش ! )
آقای عصبی معمولا خونه نبود و می رفت بیرون هی کار می کرد ! ... افسردگی سفید (وایت دپریشن ) داشت ! یعنی روح و روانش له و داغون بود که سعی می کرد با کار کردن زیاد ، یادش نیاد اوضاع زندگیش چوجوریه !...سعی می کرد تا جایی که می تونه از ناخودآگاهش فاصله بگیره...معمولا هم وقتی شبها می یومد خونه ، ساعت 12 می نشست پای تکرار اخبار من و تو تا اینکه رو مبل خوابش ببره...
خانم تلخ خیلی اخلاقش له بود ...معمولا علاقه ی زیاد به کتک زدن بچه هاش داشت و وقتی اونها را می زد بدجور آروم می شد ، یه جور گشتالت درمانی !...فرقش اینه که اونجا مثلا شوهر شما کیسه بوکس می گیره دستش ، می زنی تو کیسه و فحش هات را به اون کیسه هه میدی...اما در اینجا خانم تلخ هر وقت از چیزی ناراحت می شد ، سعی می کرد هر طور شده یه بهونه ای واسه زدن بچه هاش پیدا کنه ...ویژگی کتک های بدنی و روانی خانم تلخ این بود که در نوع خودش منحصر به فرد بود ، گاهی دست و پای کودکانش را به تخت می بست ، قاشق روی اجاق گاز داغ می کرد و به نقاط مختلف بدنشان می چسباند. از آنجا که آقای قانون هم این موارد زیاد براش مهم نبود و سالها بعد مهمه که اینها جانی و آدم کش می شن ، زیاد به این موضوعات توجه نمی کرد ...
مثلا یه روز دخترش که چهار الی پنج سالش ( گاهی هم هفت تا هشت سالش می شد ) بود داشت صبح آماده می شد که بره مدرسه ( اینجا 8 سالش بود ) خانم تلخ که معمولا صبح ها برای راهی کردن آقای تلخ یا بچه ها بیدار می شد تا بتونه با کلمات زهر آگینش داغونشون کنه تا با خیال راحت تری به خواب بره وقتی دید دختر کوچولوی 7 سالش کمی خواب آلوده ، گفت : 
- واسه من قیافه می گیری ، نیم وجبی ! الان بهت می گم ! 
دختر گفت : 
- مامان من فقط خوابالو هستم همین ! 
خانم تلخ گفت : 
- جواب هم که می دی ! 
دختر گفت : 
- مامان ! مگه من چی گفتم ! 
و...معمولا اینجا بود که خانم تلخ می ایستاد دختر چای را نزدیک دهانش ببرد و بعد محکم پس سرش می کوبید ، البته اشکالی ندارد ! هر چه باشد مادر است و بهشت هم زیر پاهایش ..بنابراین قضاوتش نکنید ، ( ببین آقای عصبی باهاش چیکار کرده که بنده خدا مجبوره سر بچه هاش خالی کنه !!! و چاره ی دیگه ای هم نداره ! ) ...
خلاصه محکم یک پس گردنی به سر دخترش کوبید ، بعد گیس هایش را کشید ، دخترک سرش به عقب آمد ، گریه اش به آسمان بلند شد : 
- مامان خواهش می کنم ...غلط کردم ...گه خوردم...
خانم تلخ : 
- ببند دهنتو ! گریه نکن ...صداتو بِبُر بابات بیدار میشه ...
و...یک تو دهنی محکم در دهان دختر کوبید ... ( در قسمت های بعدی ، یک جا چنان می زدنتش که لب دخترک می ترکد...البته اشکال نداره ، چون مادر است و نه ماه تحملش کرده ، پس حق داره ! )
بعد دو گوش دخترک را گرفت و 25 بار به میز ناهار خوری کوبید ... می شود گفت حدودا چیزی از صورت دختر باقی نمانده بود ، اما همچون شخصیت های کارتونی ،شخصیت های این قصه هم قابلیت خود ترمیمی دارند ! ... زیاد نگران نباشید ! این شخصیت ها هم مثل کودکان کار که سر چهار راه های سعادت آباد اسفند دود می کنند ، بعد از عبور شما غیب می شوند و دیگر وجود نخواهند داشت ! )
در همین احوال آقای عصبی بیدار شده بود ، چیزی به مانند صدای یک سوسک گویا او را از خواب بیدار کرده بود ...با قیافه ای له ، در هم رفته و کبود ، در همان حین که سر دختر برای بار حدودا 23 به میز می خورد ، از کنارش میز بارِ آشپرخانه رد شد و به توالت رفت ...معمولا اینها چیز مهمی برای او نبودند ، از وقتی که از کارش اخراج شد دیگه هیچ چیز براش مهم نبود...گاهی اولها الکل مصرف می کرد و این روزها معمولا روزی 53 نخ سیگار می کشد . آنقدر در فرو دادن احساساتش استاد شده که دیگه نه چیزی او را می خنداند نه می گریاند ...اما فقط کافی است که یک آهنگ سوزناک از جایی پخش شود ! مانند شیطان که الله اکبر شنیده باشد گوشهایش را می گیرد و فرار می کند ، اگر هم در جایی باشد که حوزه قدرت اوست ، معمولا می کشدش او را ! 

یکی از تفریحات این خانواده ، حوضچه ی مذابی است که توش قلع آب می کنند و برای تفریح می پرن توش و از اونور مانند مرد جیوه ایِ ترمیناتور 2 دوباره از نو دوباره بازسازی می شن ... 
تفریح دیگر این خانواده پریدن در یک چرخ گوشت بزرگ است . می پرن توش و از اونور چرخ شده میان بیرون ، بعد یهو تمام پیکسل هاشون به هم می چسبه و زندگی را ادامه می دن...

ادامه دارد.... :)

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۸ساعت 15:14 توسط شاهین سلیمانی |

اگر زنی را دوست داری ...

بیین او کجاها می رود...دائما چکش کن و بهش زنگ بزن ...
اگه بتونی بهش GPS وصل کنی که عالیه ! 
سعی کن هی مچش را بگیری ، چرا که همیشه کسی هست که از تو بهتر باشد و او مداما احتمال خیانت دارد که بکند !...
کمدی در اتاقت تعبیه کن و آنجا قرارش بده . هدف از این کار محافظت از اوست . 
اگر نخواستی این کار را بکنی ، وقتی از خونه بیرون میری در را قفل کن ( اصلا چه معنی نداره زن از خونه بیرون بره ! )

اگر زن یا دختری را دوست داری...
بر او پوشیه ای قرار ده که نکند کسی او را ببیند ، درون آن پوشیه یک دوربین مدار بسته قرار بده که مانیتورینگش موبایلت باشه ، چرا که فقط تو باید گه گاه صورت ناز و خدایِ منِ او را ببینی !.
اگر زنی را دوست داری ، با زنجیر در جایی مطمئن ببندش و مراقب باش که تکان نخورد تا همیشه مال تو باشد ...

اگر زنی را دوست داری ...بقیه اش را بعدا می گم ...

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت 17:20 توسط شاهین سلیمانی |



برف می آمد ، مادربزرگم مرد...

برف می آمد ، داییم رفت...
برف می آمد ، دوستم مرد ...
برف می آمد ، مادر شبی پیش بچه ها آمد و وقتی رفت بوی عطرش در رخت خواب بچه ها جامانده بود ...
پدر گفته بود ، مادر مرده...
قبل از آمدن بچه ها در برف از هم جدا شده بودند...

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت 17:17 توسط شاهین سلیمانی |

مطالب قدیمی‌تر